تبليغاتX
ღ.•*♥*•.ღ زنــــدگــــــــــی ღ.•*♥*•.ღ

ღ.•*♥*•.ღ زنــــدگــــــــــی ღ.•*♥*•.ღ




فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید:


- غمگینی؟


- نه.


- مطمئنی؟


- نه.


- چرا گریه می کنی؟


- دوستام منو دوست ندارن.


- چرا؟


- چون قشنگ نیستم


- قبلا اینو به تو گفتن؟


- نه.


- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.


- راست می گی؟


- از ته قلبم آره


دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...
شنبه بیست و هشتم آذر 1388

 

 

                                گنجشک --- عکس زیبا و با کیفیت از گنجشک بر روی چمن

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 

چهارشنبه هجدهم آذر 1388

 

 

                                    برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید

 

گفتمش نقاش را نقشی یکش از زندگی

                                 با قلم نقش سرابی بر گذر گاهی کشید

گفتمش بنما مصور لقش یک آزاده را

                                   آدمی را کنده بر پا بر بن چاهی کشید

               ( او علی را راز گویان بر سر چاهی کشید )

 

   گفتمش امید را نقش و نگاری بر فکن

                          چشم خود بست و خطوط در هم و واهی کشید

گفتمش از بی خیالی اسوه کامل بکش 

                                  با قلم نقش حماری در چرا گاهی کشید

گفتم او را نقش خوش بینی بزن

                               با قلم کوهی ز مشکل را پر کاهی کشید

گفتمش از آزمندان چهره کامل بکش

                                          با قلم تختی مرصع وندر آن شاهی کشید

گفتمش بنما عیان زیباترین سرمایه ها

                                        با قلم نقشی ز ایمان وز آگاهی کشید

گفتمش فرق میان باطل و حق را بکش

                                 گرگ و میش بامدادان در سحر گاهی کشید

گفتمش عدل و مروت در چه کس داری سراغ

                               او قلم بشکست و با تلخی ز دل آهی کشید

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388

 

 در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي     معاشقه هاي ديدني بچه هاي بانمك    
از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار
ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر
در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا  از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف
ميكرد ، هم اتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد.
تا روزی که مرد كنار پنجره از دنيا رفت.
مرد ديگر  از پرستارتقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند .آن مرد خود را به سمت پنجره
كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون بيندازد .
در كمال تعجب ، او با يك ديوار مواجه شد. مرد ، از پرستار پرسيد كه چرا هماتاقيش  مناظر دلانگيزي   از بیرون این پنجره براي او توصيف می کرد ؟
پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد حتي نميتوانست ديوار را ببيند او نابینا بود !!!

سه شنبه دوازدهم آبان 1388

فرمانروایی که می‌کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد ، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه می‌کنی؟ سردار پاسخ داد: ای فرمانروا ، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم ، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد! فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهی ، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟ همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می‌کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می‌کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا  کند ...

شنبه هجدهم مهر 1388